از چشم های وحشی وحشتناکم
جز ترس
چیزی در نمی آید
برای تاخیر هواپیمایی که تو را خواهد برد
باید پای آسمان را وسط بکشم
به خورشید بگویم
اینقدر به پروپای ابرها نتابد
داری می روی و نشسته ام
نشسته ام که می روی
دست هایم
قدرت تزریق خیالم را به آسمان ندارند
- کوتاهی از اندام من است
که به این حرف ها قد نمی کشد ـ
تو می روی و
من به سقوط هواپیما فکر می کنم
به زمین گرم
که جایی ست میان بازوهای من
سرزمینی که جز تو
هیچکس در آن زنده نمی ماند
تو می روی و همین که می روی
فکربا تمام مرزها
بر این وطن بسته می شود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 22:0 توسط منيره حسيني
صاحب مجموعه شعر های