چیزی مهم نبود و نخواهد بود ....
غربت این شهر....................
آنقدر با غربتِ این شهر قدم می زند
كه به يك رفتگر
دلش گرم مي شود
شاید
دردهايش را جارو بكشد
دردهایی که بدجورکشیدنی اند
- دست های خسته ی این مرد
چه می دانند
باهرخنجری که از تو می کشد
رد چه تن/هایی که درونت نمی افتد ؟!-
سال هاست
برای حرف زدن
لبخند مهربانی ندیده ام
تو دست اولی باش
که دهان این همه زخمِ زبان را باز می کند
چیزی درون این مرد گر گرفته است
چیزی درونش آتش گرفته است
و دود همه جا را ...
- سیگار با سیگار درد می کشم !-
فردا
این شهر را محاکمه می کنند
غربت با من راه نمی آید
باد
می رود
می آید
می رود
می آید
و جارویی
که در دست های سیاه دود می چرخد
خشمگین تر از آن است
که از این همه خاکستر
گردوخاک راه نیندازد .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:52 توسط منيره حسيني
صاحب مجموعه شعر های