منحصر به مردی دیگرم

که هربار پشت سرش تو به خاطرم می آیی

خنجری به قلب زندگی ام فرو می رود

دردی در تمام آسمان پخش می شود

سخت است

دیدن این همه قرص ماه

که از بام خانه ها سقوط می کنند

هرغروب

خسته ام از پاک کردن خونی

که به پنجره ام پاشیده می شود

کینه ات

روز به روز پنجره را دستمالی تر می کند

وزنان اطرافت

از اشاره ی  بیراه انگشتت

به خانه ام می رسند

 

چگونه به این همه زن بگویم

« که دروغی تودروغ

که فریبی تو فریب »

چگونه بگویم

ناچار بوده ام فراموشش کنم

وچگونه باور کنند

این همه  طعمه

قربانی

کابوس مردی از زنی ناچار بوده است .