دست هایت را پیدا نمی کردم

وقتی در آغوشت دنبال نوازش می گشتم

دست هایت از ذهنم پاک شده بودند

و با فشار هیچ ابر خاکستری

نه بند انگشتی چکه می کرد

و نه بند می آمد گریه ام


تو به نشانه ها اعتقاد نداری ؟

امروز هم پرنده ای دور خانه ام...

چرا این ساعت لعنتی دورم می زند؟

ترافیک ها که تاوان سنگینی ندارند

من به چراغ های قرمز مشکوک ترم

این لکه که بر دامنم افتاد

نشانه است

من به عطر پیراهنت مشکوک ترم

وقتی در آغوشت گرم و زنانه است

من به جنون خودم مشکوک ترم

که هربار بعد از این همه شک

چگونه این همه دیوانه وار دوست ترت می دارم