شعری جدید به مناسبت تولدم

«یک مهر »



آخرین روز تابستان

یادهایی با من می میرند

تا اولین روز پاییز

بی یاد بودی به دنیا بیایم

و در مسیر این رفت و برگشت

خاطرم نیست دیگر

چند خاطره را کشته ام

خاطرم نیست اما

تا به این خیابان ،این جا ، این جاده برخورد می کنم

رد می شود

یادرگی از زیر تمام پوستم

انگار که یوسفی

از چاه یک زن بی حواس در آمده باشد

آشنایی از ذهنم در می آید


مشامم از عطر فروشی شهر بو می برد

بوی پیراهن مردی

که در جاده ی «هستی ونیستی »از بین نرفته است

و اینجاست

که بودن یا نبودن

فقط به عشق بستگی دارد


امروز

تولد دوباره ی من است

و تنها کسی که به یادم باشد

تنها کسی ست که به یادم مانده است .