تو هیچ وقت یادت نمی آید

چگونه ایستادم رودرروی دوروبرم

و طناب پوسیده ی زندگی ام را

انداختم

گردن هرکه مرا در آغوش چاه می دید

-اطرافیانم همه اعدام شدند -

یادت نمی آید

لااقل بگو

چگونه می شود

در عمق دوست داشتن کسی

برخاطراتت شلیک شود

و فراموشی

سوراخ

سوراخ مغزت را بگیرد

آیا این گلوله های خشمگین

دوستان اعدامی من نیستند

و این زن

که اصرار دارد بمیرد

شکل مجسمه ای در خانه ات نمی شود؟

 

می خواهم در اتاقت باشم

زمانی که در آغوشش ...

زمانی که درِ گوشش ...

به چشم هایت زل بزنم

ظلمات را ببین !

چشم هایم چراغ اتاقت شده اند

که پیش از هر هم آغوشی

با اشاره ای خاموش می شوم

 

آدرس اینستاگرام :  monireh_hosseini

+ تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:11 نويسنده منيره حسيني |

 

 

1  )

هرطور فکر کنی

راهی نمانده است

مثل سربازی

درمیدان مین

که از هر طرف برود

مرده است

 

 

2)

به دختر کرد

 

 

تنها

چند قدم مانده بود

تا دشمن

مرزهای تنش را تصرف کند

آخرین گلوله را

به زیبایی شلیک کرد

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 22:21 نويسنده منيره حسيني |

 

پنجره ها بعد از دندان هایم چفت شدند

تا حرفی که از دهانم پرید

به کوچه درز نکند

چه کار کنم با تنی که مستحق پوسیدن نیست؟

دست هایم را

اگراز روی صورتم بردارم

سیل شهر را بر می دارد

-این سد یک روز می شکند –

واز لباس های بودارتو

سگ های چشمانم آب را پاره می کنند

تو را از عمق گریه هایم بیرون می کشند

تو را در عمق خاک دفن می کنند

وپوسیدگی

درست از دندان های دهان لقِ من شروع می شود

 

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 17:3 نويسنده منيره حسيني |