یک روز

پوستم را کنار می زنی

و استخوان هایم را مثل عتیقه ای بغل می کنی

من آن روز تو را

از دو حفره ی تاریک نگاه می کنم

از حفره ای تاریک صدایت می زنم

و درگوش های خودم می پیچم

تو حرفی بزن

از تاریکی در نمی آیم

می ترسم

نور

تک تیراندازی باشد

که هردو چشمم را بزند

دیگر چگونه تورانگاه کنم؟

در دست هایت

دردهای منند

که تجزیه می شوند

بگذار به طبیعت خودم برگردند

از من

تنها لبخندی برای توست

که آنقدر نیامدی

تا بر اسکلت لب هایم ماسید

+ تاريخ دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 21:23 نويسنده منيره حسيني |

 

تو هیچ وقت یادت نمی آید

چگونه ایستادم رودرروی دوروبرم

و طناب پوسیده ی زندگی ام را

انداختم

گردن هرکه مرا در آغوش چاه می دید

-اطرافیانم همه اعدام شدند -

یادت نمی آید

لااقل بگو

چگونه می شود

در عمق دوست داشتن کسی

برخاطراتت شلیک شود

و فراموشی

سوراخ

سوراخ مغزت را بگیرد

آیا این گلوله های خشمگین

دوستان اعدامی من نیستند

و این زن

که اصرار دارد بمیرد

شکل مجسمه ای در خانه ات نمی شود؟

 

می خواهم در اتاقت باشم

زمانی که در آغوشش ...

زمانی که درِ گوشش ...

به چشم هایت زل بزنم

ظلمات را ببین !

چشم هایم چراغ اتاقت شده اند

که پیش از هر هم آغوشی

با اشاره ای خاموش می شوم

 

آدرس اینستاگرام :  monireh_hosseini

+ تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:11 نويسنده منيره حسيني |

 

 

1  )

هرطور فکر کنی

راهی نمانده است

مثل سربازی

درمیدان مین

که از هر طرف برود

مرده است

 

 

2)

به دختر کرد

 

 

تنها

چند قدم مانده بود

تا دشمن

مرزهای تنش را تصرف کند

آخرین گلوله را

به زیبایی شلیک کرد

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 22:21 نويسنده منيره حسيني |